متأثر شدن از مکتب شيخيه و صوفيه

زمينه هاي گمراهي
متأثر شدن سيد علي محمد از مکتب شيخيه و صوفيه
چنان که معروف است اگر معمار خشت اول ساختمان را کج بگذارد تا ستاره ي ثريا ديوار آن کج مي شود، نکته ي شايان توجه اين که طبق مدارک موجود شيخ محمد عابد نخستين معلم علي محمد از نظر روحيه، شيخي مسلک بوده است چنان که فاضل مازندراني (يکي از مبلغين بابي) در بخش سوم کتاب «ظهور الحق» صفحه 263، و نبيل زرندي در کتاب «مطالع الانوار» ص64 تصريح کرده اند که شيخ محمد عابد اولين معلم ميرزا علي محمد، از علماي مذهب شيخيه بوده است، و اين خود نشان مي دهد که ميرزا علي محمد در همان اوان، با مذاق شيخي گري پرورش يافته، از اين رو، وقتي بزرگ شد دنبال همين مکتب را گرفت و تماس ريشه دار با مسلک شيخي گري داشت.
علي محمد پس از خروج از مکتب خانه، و پيدايش روحيه ي شيخي گري در او، و تماس با علماي شيخيه، در خارج از مکتب خانه، علاقه و ميل شديدي به مطالب عرفاني و رياضت پيدا کرد، در اين زمان (در سن 19 سالگي) همراه دايي خود سيد علي، براي تجارت به بوشهر مسافرت نمود، مدت اقامت او در بوشهر درست روشن نيست، او در بوشهر به رياضت و به اصطلاح تسخير شمس مي پرداخت و با سر برهنه به پشت بام رفته و برابر تابش سوزان و داغ آفتاب در بوشهر به خواندن اوراد و اذکار مشغول مي شد.
ميرزا علي محمد که در غياب، شيفته ي سيد کاظم رشتي شده بود از بوشهر عازم کربلا شد و در آنجا مدتي در محضر درس سيد کاظم رشتي شرکت کرد و در اين مدت با شاگردان سيد کاظم نيز آشنا گرديد.
نخستين ادعاي ميرزا علي محمد
سال 1259 هجري قمري بود که سيد کاظم رشتي (سر سلسله ي شيخيه پس از شيخ احمد احسايي) از دنيا رفت، ولي براي خود جانشين معين نکرد. آنها مذهب را داراي چهار رکن مي دانستند: توحيد، نبوت، امامت و "رکن رابع"، منظورشان از «رکن رابع» شيعه ي خالص و خاص بود و معتقد بودند که رکن رابع رابط ميان امام غائب و مردم در دوران غيبت کبراي امام دوازدهم شيعيان است.
شاگردان و طرفداران سيد کاظم رشتي براي يافتن «رکن رابع» که جانشين سيد کاظم شود در صدد جستجو برآمدند، پس از چندي عده اي حاج کريم خان کرماني را انتخاب کردند که بعدها از رقبا و دشمنان سرسخت علي محمد باب به شمار آمد، بعضي ديگران را انتخاب کردند و گروهي متحير بودند، تا اينکه ميرزا علي محمد در شب جمعه 5 جمادي الاولي سال 1260 هجري قمري در سن 25 سالگي در زمان سلطنت محمدشاه قاجار (پدر ناصرالدين شاه) ادعاي بابيت کرد، و گفت: من باب و نايب خاص امام زمان (عليه السلام) و از ناحيه ي آن حضرت مأمور هستم، وي در آن موقع غير از ادعاي بابيت هيچ ادعاي ديگري نکرد. چنان که وي در کتاب "احسن القصص" خود که در همان وقت تأليف نموده بود در تفسير سورَةُ المُلک که اولين سوره ي آن کتاب است مي گويد:
«اللَّه قَدْ قَدَّرَ اَنْ يَخْرُجَ ذلک الکتاب في تفسيرِ اَحْسَنَ الْقِصَصْ مِن عندِ محمد بن حسن بن علي بن حسن بن علي بن ابيطالب، علي عبدِه لِتَکُونَ حُجَّةُ اللَّه من عند الذِّکر علي العالمين بَليغاً»
خداوند تقدير کرد که اين کتاب در تفسير احسن القصص از ناحيه ي محمد (امام زمان عليه السلام) فرزند حسن فرزند علي فرزند محمد فرزند علي فرزند موسي فرزند جعفر فرزند محمد فرزند علي فرزند حسين فرزند علي بن ابيطالب بيرون آمده، به دست بنده اش (علي محمد) برسد تا حجت خدا از طرف «ذکر» به جهانيان باشد.
قابل توجه اين که بيشتر ساده لوحاني که به ميرزا علي محمد گرويدند او را تنها به عنوان باب و نايب و وکيل خاص امام زمان پذيرفتند در حالي که خبر نداشتند که ميرزا علي محمد داعيه هاي ديگري را نيز در سر دارد.حتي ملا حسين بشرويه اي همشاگردي ميرزا علي محمد در کربلا و اولين کسي که به او ايمان آورد و عده اي از بابيان اوليه مانند ملا جليل رومي، ملا يوسف اردبيلي، ملا محمود خوئي، ميرزا علي قزويني و شيخ علي پسر ملا عبدالخالق يزدي، که در واقعه ي طبرسي (در قلعه شيخ طبرسي) توسط قواي دولتي کشته شدند به ميرزا علي محمد نه به عنوان قائميت و رسالت، بلکه به عنوان بابيت امام زمان (عليه السلام) ايمان آوردند، و ملا عبدالخالق يزدي که به وسيله ي ملا حسين، به علي محمد ايمان آورده بود، و فرزندش در واقعه ي طبرس کشته شد وقتي که نامه اي از ناحيه ي ميرزا علي محمد در سال 1265 به او رسيد که در آن نامه ادعاي قائميت کرده بود، بر سر خود کوفت و گفت پسرم به ناحق و باطل کشته شد.
گرایش به فرهنگ نورانی مکتب اهل بیت (ع) روزبروز بیشتر و بیشتر می شود که این هم از الطاف خفیه الهی است، در این میان رسالت دوستداران خاندان رسالت نیز سنگین می شود.